سلطان تکش خوارزمشاه

تکش پسر ارسلان با خیانت کردن به وطن و برادرش (کمک گرفتن از ختاییان) توانست بر تخت شاهی بنشیند. پس از این حوادث، تکش به استقرار حکومتش همت گماشت ولی این تازه آغاز راه درازی بود که خوازمشاهیان می بایست طی می کردند. هیئتی از طرف ختاییان برای بیان خواسته هایشان به سوی تکش روانه شدند.

تکش سر دسته هیئت ختایی را بکشت و به فرماندهانش دستور داد که آنان نیز هر کدام یکی از ختاییان را بکشند. بدین ترتیب از آن هیئت کسی زنده نماند.

در این بین که روابط بین خوارزمشاه و ترکان ختا به هم خورده بود، سلطان شاه، برادر تکش، فرصت را غنیمت شمرد، به سوی  ختاییان رفت و آنان را دعوت به جنگ با تکش کرد.

جالب این که امیر قوما – همان کسی که قبلا در راس سپاهی برای کمک به تکش، به سوی سلطان شاه حمله کرده بود – اکنون علیه تکش و به نفع سلطان شاه، به سوی خوارزم لشکر آراست.

آنان گورگنج را محاصره کردند. تکش آب رود جیحون را به سویشان روانه ساخت و آنان نیز عقب نشینی کردند.

سلطان شاه که اینک مورد سرزنش ختاییان قرار گرفته بود، از امیر قوما سپاهی برای جنگ با غز ها طلب کرد. امیر قوما به سپاه داد. سلطان شاه سرخس و مرو را بگرفت و در این دو شهر کشتار بسیار کرد و آن دو را متصرف شد. سپس به سوی بادغیس و پوشنگ رفت و کشتار بیار کرد. او با این کارش غوریان را به جنگ با خود کشاند.

غیاث الدین غوری سپاهیانی به سوی سلطان شاه روانه ساخت. سلطان شاه نیز که در هرات بود، به مرو عقب نشست. در راه همه آبادی ها را به آتش کشید.

غیاث الدین غوری به برادرش، شهاب الدین، که در هند بود نامه نوشت و او را از ماجرا مطلع کرد. بلافاصله شهاب الدین به سوی خراسان آمد. غوریان به سوی سلطان شاه رفتند. در این زمان سلطان شاه مشغول جمع آوری سپاهی مرکب از دزدان، غارتگران و هر کسی که به چپاول علاقه داشت نمود.

سرانجام جنگ آغاز شد. نبرد بین طرفین دو ماه ادامه یافت. غیاث الدین با صلح موافقت کرد ولی پس از چندی باز بر سلطان شاه حمله برد. غوریان توانستند سلطان شاه را شکست دهند.

در این بین خوارزمشاه از فرصت استفاده کرد و به سوی برادرش لشکر کشید. سلطان شاه نیز به غوریان پناهنده شد. پس از آن رابطه غوریان و خوارزمیان تیره شد. غیاث الدین غوری، برادر و برادر زاده اش را برای حمله به تکش فرا خواند. آنان نیز به سوی خوارزمشاه رفتند.

در این زمان خبری به خوارزمشاه رسید که باعث آشفتگی خاطر وی شد. آن خبر چنین بود:

امیر موید در حال لشکر کشی به خوارزم است و اگر خوارزمشاه دیر بجنبد خوارزم از دست خواهد رفت.

خوارزمشاه بترسید و سریعاً به خوارزم آمد. او اموال خود را برداشت و از جیحون گذشت تا به سرزمین ختا برود.

در این گیر و دار سلطان شاه در پایان رمضان 589 هجری درگذشت.

خوارزمشاه از غیاث الدین در خواست صلح کرد ولی غز ها با غارت های خود نگذاشتند صلح پایدار بماند. خواررمشاه به مرو، سرخس، ابیورد و نسا هجوم برد و آن ها را سامان داد. سپس به توس لشکرکشی کرد. امیر موید برای رویارویی با خوارزمیان از نیشابور برون شد.

او خوارزمشاه را تا بیابان های سر راه خوارزم تعقیب کرد. خوارزمشاه دستور داد تا همه آبگیرها و برکه های سر راه را غیر قابل استفاده کنند. بدین ترتیب تشنگی بر امیر موید و لشکرش آشکار شد. در این هنگام، تکش و سپاهش ناجوانمردانه بر سر امیر موید ریختند و آنان را کشتند.

امیر موید پیش از مرگش این جمله را به تکش گفت: «ای نامرد زن صفت، این طرز رفتار انسانی است.»

سال بعد، خوارزمشاه به نیشابور تاخت و آنجا را از دست طغان شاه پسر امیر موید در آورد.

روایت دیگری نیز از لشکرکشی های وی موجود است که آن را نیز می نویسیم:

تکش به سال 588 به ری لشکر کشید و آن را از دست سلجوقیان در آورد. سپس متوجه هجوم برادرش به خوارزم شد؛ بنابر این به خوارزم بازگشت. در این بین حاکم سرخس خودش را به خوارزمشاه تسلیم کرد و اظهار اطاعت نمود. خوارزمشاه به سرخس لشکر کشید. هنگامی که به سال 589 متوجه مرگ برادرش شد، به مرو هجوم برد و آن را متصرف شد. در این هنگام خلیفه به خوارزمشاه دستور حمله دوباره به ری را صادر کرد؛ زیرا طغرل سلجوقی بدان نواحی دست اندازی کرده بود. خوارزمشاه دگر بار بر ری دست یافت و طغرل را بکشت. سر او را هم به بغداد فرستاد.

تکش در ادامه حملاتش به شهرهای سلجوقی، به سال 590 هجری بر همدان دست یافت.

پس از بازگشت خوارزمشاه، وزیر خلیفه بر همدان و ری حمله برد و آن ها را تصرف کرد. وزیر خلیفه پس از چندی درگذشت. خوارزمشاه نیز دست به حمله زد و لشکر خلیفه را در نیمه شعبان سال 591 هجری قمری شکست داد.

در این جا تکش به جنایتی دست زد که لازم است آن را توضیح دهم:

خوارزمشاه پس از شکست دادن سپاه خلیفه، به همدان وارد شد. او قبر وزیر خلیفه را گشود و وی را از قبر بیرون آورد و سرش را برید. سر وزیر را به خوارزم فرستاد و چنان وانمود کرد که گویی در جنگ وی را کشته است.

خلیفه نیز  به اصفهان حمله کرد و آن را از دست خوارزمیان بیرون ساخت. در این بین شخصی به نام «کوکجه» سپاهیانی را به دور خود جمع کرد و بر ری تاخت و خود را مطیع خلیفه خواند. او و خلیفه پیمان بستند که همدان، اصفهان، زنجان و قزوین از آن خلیفه عباسی باشد و ری، ساوه، کاشان و خوار از آن کوکجه.

خوارزمشاه ختاییان را دعوت کرد تا از جیحون بگذرند و به غوریان حمله کنند. ختاییان نیز همین کار را کردند و بسیاری از مردم را کشتار کردند ولی سرانجام از غوریان شکست خوردند.

فرمانروای ختاییان، تکش را باعث و بانی این شکست می دانست و برای کشتگانش پول طلب کرد. خوارزمشاه هم به او پاسخ مساعد نداد. شاه ختایی نیز لشکر به خوارزم فرستاد. خوارزمشاه سپاهش را در هم کوفت و سپس بر بخارا تاخت. بخارا را به سختی گرفت و به خوارزم بازگشت (سال 594 هجری قمری).

خوارزمشاه به سال 595 هجری به ری حمله کرد و تا قزوین پیشروی نمود.

سر انجام پس از سال ها حکومت، تکش خوارزمشاه بر اثر بیماری به سال 596 هجری درگذشت.

غیاث الدین غوری نیز از روی مردانگی به سوگواری او نشست.

سلطان شاه محمود خوارزمشاه

پس از مرگ ارسلان، همسرش اداره امور کشور را بر دست گرفت و پسرش سلطان شاه محمود بر تخت نشست.

در این بین پسر بزرگ خوارزمشاه، علاءالدین تکش، در شهر جند (بر کناره رود سیحون) بود. همین که خبر بر تخت نشستن سلطان شاه محمود را شنید، به سوی ترکان ختایی رفت و از آنان درخواست کمک برای گرفتن تاج و تخت خوارزم را نمود. بدین منظور آنان را برای دستیابی به خزانه خوارزم به طمع انداخت.

ختاییان به رهبری امیر قوما به سوی خوارزم شتافتند. سلطان شاه محمود و مادرش نیز از خوارزم برون شدند و نزد امیر موید رفتند تا از او کمک بگیرند. آنان خزانه خوارزم را به امیر موید وعده دادند. امیر نیز به طمع افتاد و با لشکرش به سوی ترکان شتافت.

این دو گروه در سوبرنی (شهرکی در بیست فرسنگی خوارزم) به هم رسیدند. سپاهیان تکش در حمله بر امیر موید پیشی گرفتند. همین که جنگ آغاز شد سپاه امیر فروپاشید و لشکریانش گریختند. 

امیر موید اسیر خوارزمشاه تکش شد و تکش فرمان کشتن او را صادر کرد. به روایتی امیر را جلوی چشم تکش کشتند.

خوارزمشاه به دنبال برادرش به دهستان رفت و آن شهر را به زور بگرفت. برادرش توانست بگریزد ولی مادر سلطان شاه محمود به دست تکش افتاد و تکش او را کشت و به خوارزم بازگشت.

ارسلان خوارزمشاه

پس از مرگ اتسز پسرش ارسلان به سلطنت رسید. او در ابتدای سلطنتش عموهایش را کشت و چشم یکی از برادرانش را از کاسه در آورد. جنایاتی که حیوانات هم در برابر برادرانشان انجام نمی دهند.

ارسلان اطاعت خود را از سنجر ابراز کرد و سنجر نیز برای او خلعت هایی فرستاد.

به سال 567 هجری قمری، ترکان ختایی از رود جیحون گذشتند و به جنگ با خوارزمشاه شتافتند. اینان همان ترک های کافری بودند که اتسز به منظور ایجاد مزاحمت برای سنجر به فرارود دعوت کرده بود.

خوارزمشاه قصد آمویه کرد ولی به علت بیماری سردارش را به سوی ترکان فرستاد. در این جنگ خوارزمیان شکست خوردند و سردار خوارزمی اسیر ختاییان شد. آنان نیز سردار را به ماوراءالنهر بردند. ارسلان نیز با تن بیمار به گورگنج بازگشت.

بیماری ارسلان تشدید یافت و او در سال 568 هجری درگذشت. پس از مرگ ارسلان، پسرش سلطان شاه محمود بر تخت نشست.

اتسز خوارزمشاه

اتسز پس از مرگ پدرش حاکم خوارزم شد. او نخستین شخص از این دودمان بود که ادعای شاهی کرد و خود را از حکومت مرکزی (سلجوقیان) مستقل ساخت.

اتسز به سال 522 حکومت خوارزم را عهده دار شد و در سال 533 علیه سلطان سنجر سلجوقی طغیان کرد. سلطان سنجر نیز به ناچار به سوی او لشکر کشی کرد. خوارزمشاه شکست خورد و گریخت. سنجر برادرزاده اش (غیاث الدین سلیمانشاه) را حاکم خوارزم کرد و خود به مرو بازگشت. در این جنگ یکی از پسران خوارزمشاه کشته شد.

مردم خوارزم از سلجوقیان بیزار بودند؛ بنابراین اتسز به خوارزم بازگشت و با یاری مردم دوباره به حکومت خوارزم رسید.

پس از این اتسز ترکان کافر ختایی را برای دستیابی به شهرهای سلطان سنجر دعوت به غارت کرد. همچنین با آنان پیوند زناشویی بست.

ترکان ختا با سیصد هزار نفر به سوی سنجر لشکر کشیدند. سنجر نیز به مصاف آنان رفت ولی از آنان در ماوراءالنهر شکست خورد و یکصد هزار نفر تلفات بر لشکرش وارد شد. زن وی نیز اسیر شد.

سنجر به ترمذ و سپس به بلخ گریخت. در این بین اتسز به سرخس لشکر کشید. پس از آن خوارزمشاه از روی کینه توزی به مرو لشکر کشید و در آن دست به کشتار زد. اتسز در مرو همان کاری را کرد که بعد ها مغولان بر سر ایران آوردند. اتسز پس از کشتار مردم دانشمندان شهر را با خود به خوارزم برد. اندکی بعد به نیشابور آمد و آن را بگرفت و در آن خطبه به نام خود خواند. دسته ای از خوارزمیان به بیهق و دیگر بلاد خراسان رفتند.

خوارزمیان تنها در بیهق، پنج روز مردم را کشتار کردند. سنجر نیز از جنگیدن با اتسز دوری می کرد.

سرانجام سنجر به سال 538 هجری دوباره به خوارزم لشکر کشید. اتسز که از او بیم داشت، پشت دیوارهای شهر متحصن شد. سنجر نیز شهر را محاصره کرد ولی نتوانست آن را تصرف کند. بدین ترتیب به مرو بازگشت. در این بین اتسز به ظاهر، اطاعت از سنجر را پذیرفت.

اتسز تا هنگام مرگش در 9 جمادی الآخر 551 هجری در اطاعت سلجوقیان بود.

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 پس از مرگ اتسز پسرش ارسلان به سلطنت رسید.

سلطان جلال الدین خوارزمشاه

جلال الدین پس از مرگ پدرش در جزیره آبسکون به سلطنت رسید.

پس از به حکومت رسیدن جلال الدین، او بیشتر بر سپاهیان ترکمان تکیه کرد. چون هم دلیر تر بودند و هم قابل اعتماد تر.

او به گورگنج رفته سپاهش را تقویت کرد و از آن جا چون یارای مقابله با مغولان را نداشت از راه بیابان قره قوم خود را به نسا و سپس به کوه آخال تکه رسانید.

سپس راهی نیشابور شد و زان پس به هرات لشکر کشید. گروهی از مغولان آن نواحی را شکست داد و به بست و قندهار هجوم برد و محاصره آن را در هم شکست.

جلال الدین راهی غزنین شد و پس از آن در والیان و پروان با مغولان رو به رو گشت. در این هنگام متوجه هجوم چنگیز خان به سمت خودش شد. بدین ترتیب به سمت سند عقب نشست. در این هنگام سپاه مغول به او رسیدند.

احتمالا علت این که مغولان به او رسیدند این بود که جلال الدین به همراه زنان و فرزندانش حرکت می کرد و سرعت کمی داشت و الا وی از مغولان جلو تر بود.

ترکمانان و مغولان در هم شدند و جنگ سختی روی داد. خوارزمشاه چند روزی مقاومت کرد ولی چون توان مقابله را در خود نمی دید، عقب نشست و زنان و فرزندان خود را در آب سند غرق کرد. سپس با اندک یاران باقی مانده به سختی بر اردوی چنگیز هجوم آورد و بسیاری از مغولان را قتل عام نمود.

طبق روایتی معروف، چنگیز در این هنگام گفت: اگر کسی پسری داشته باشد باید همانند جلال الدین شجاع و بیباک باشد.

خوانندگان توجه داشته باشند ملاک های شخصی چون چنگیز که در محیط وحشی گری و به دور از تمدن پرورش یافته است برای ستودن جلال الدین نباید چیزی جز وحشی گری باشد.

همین امر نشان می دهد که جلال الدین چقدر از مغولان بدتر بوده که این را در ادامه خواهیم دید.

سر انجام جلال الدین به آب سند زد و از آن گذشت. خوارزمشاه از آن جا به دهلی رفت. مغولان او را تا مولتان دنبال کردند ولی سرانجام بازگشتند.

خوارزمشاهیان ملت و وطن واحدی نداشتند و همچون دیگر ترکان آسیای میانه (غزنویان، سلجوقیان، غز ها، قراختاییان و ...) متجاوز محسوب می شدند. در این جا سلطان همچون یک متجاوز وارد هند می شود و پس از چند سال که نیرو می گیرد دوباره همچو یک متجاوز بر ایران می تازد.

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

جلال الدین به سال 622 هجری از راه سیستان و کرمان و اصفهان به شیراز رفت  سپس به خوزستان رفته، از آنجا به بعقوبه و دقوقا رفت و در آنجا کشتار به راه انداخت و مردم را بکشت و سپاهیانش بسیار جنایت کردند. سلطان عملا با این کارش با خلیفه در افتاده بود.

خوارزمشاه به جای آن که دیگران را تشویق به دوستی و همبستگی با خود کند پیوسته بر دشمنان خود می افزود که این کارهایش همان طور که خواهیم دید تماماً به ضرر وی بود.

خوارزمشاه به تبریز هجوم برد ولی پیش از آن که تبریز را بگیرد راهی همدان شد و سپس تبریز را متصرف شد.

او گرجستان و اران و شروان را متصرف شد و مردم آنجا را غارت کرد و پس از رویارویی با مغولان و شکست خوردن از آنان به دیاربکر گریخت و سرانجام توسط کرد ها کشته شد.

سلطان محمد خوارزمشاه

پس از درگذشت تکش، پسرش محمد بر تخت سلطنت تکیه زد. در آغاز سلطنت وی تا هشت سال در کشمکش با حاکم غوری بود.

سلطان به سال 597 هجری از خوارزم به سوی ابیورد و نیشابور لشکر بیاراست. سپس به سرخس هجوم برد و آن را متصرف شد.

به سال 600 هجری از راه مرو بر هرات حمله برد و آن را محاصره کرد. سپس به دگر بار بر سرخس تاخت و پس از آن مرو را مورد تاخت و تاز قرار داد. در این زمان متوجه هجوم غوریان به گورگنج شد؛ بنابر این به گورگنج عقب نشست.

سال بعد خود را برای لشکر کشی دیگری آماده ساخت. ابتدا به بلخ هجوم برد. سپس به جوزجان رفت و همچنین به ترمذ لشکر بفرستاد و آن را بستاند. سر انجام به طالقان حمله برد و آن را به کشورش پیوست داد.

خوارزمشاه به سال 605 هجری از راه نیشابور به هرات هجوم برد و آن را محاصره کرد. در لشکر کشی دیگری در همین سال به فیروزکوه، مرکز غوریان، تاخت و آن را متصرف شد. غوریان را در هم شکست و حاکم غوری را بکشت.

بدین ترتیب شرّ غوریان را از سر مردم خراسان کم کرد.

مشکلی که خوارزمشاه با آن دست و پنجه نرم می کرد این بود که ترکان قراختایی به غارت روی آورده بودند. بدین ترتیب سلطان به سال 606 هجری از جیحون گذشت. بخارا و سمرقند را از ترکان کافر تهی ساخت و تا اوزکند پیش روی کرد. با این لشکرکشی مناطق بین رود های جیحون و سیحون و همچنین ترکستان به خوارزم پیوست خورد.

در سال 611 هجری سلطان، تاج الدین ابوبکر (حاکم زوزن) را مامور فتح کرمان کرد. تاج الدین به کرمان لشکر فرستاد و آن را گرفت. تاج الدین با سپاهش به بندر هرمز (بندر عباس کنونی) حمله برد و حاکم هرمز را مطیع خوارزمشاه کرد. با این کار بزرگ تاج الدین، تا قلهات (واقع در عمان) برای خوارزمشاه خطبه می خواندند.

تاج الدین در ادامه لشکر کشی خود متوجه مکران شد و آن را گرفت سپس به کرانه های سند رفت و از آن جا تا کابل پیش راند و همه ولایات آن را متصرف شد.

خوارزمشاه نیز به سال 612 هجری، به غزنین لشکر کشید و با تصرف آن قلمرو خوارزمشاهیان در شرق تثبیت شد.

پس از آن سلطان توجه خود را به غرب معطوف ساخت. بدین منظور به سال 614 هجری از خوارزم برون شد و دامغان و سمنان تا ری را بگرفت. آنگاه سپاهیانش به اصفهان هجوم بردند و کاشان و قم را نیز متصرف شدند.

پس از این فتوحات خوارزمشاه که خود را فاتح جهان اسلام می شمرد، خلیفه بغداد را سدی برای پیشبرد اهدافش دید.

خوارزمشاه تصمیم گرفت که به بغداد لشکر بکشد. او از ری به راه افتاد و ساوه و قزوین و زنجان را تصرف نمود. با وجود فرا رسیدن زمستان خوارزمشاه سپاهش را به پیشروی وادار کرد.

سپاه خوارزم ابهر و همدان را نیز بر متصرفات سلطان افزودند. سپس به سوی بغداد به راه افتادند. سلطان بر اثر برف شدید در اسد آباد گرفتار شد و سپاهش نیست و نابود گردید. خود نیز به خوارزم بازگشت.

حمله چنگیز به ایران

پس از آن که سلطان محمد خوارزمشاه به ترکستان هجوم برد و آن جا را از ترکان کافر قرا ختایی تهی ساخت، قلمرو وی با قلمرو چنگیز خان مغول همسایه شد.

چنگیز خان مغول چندی قبل با حمله به چین و ترکستان شرقی حوزه نفوذ خود را گسترش داده بود.

در این بین چنگیز هیاتی تجارتی را به دربار خوارزم روانه ساخت. هدف این کاروان گسترش هر چه بیشتر روابط اقتصادی بین ایران و مغولستان بود.

کاروان مغول ها در شهر مرزی اترار (واقع در ماورای رود سیحون) جای گرفت. حاکم شهر که از بستگان ترکان خاتون مادر سلطان محمد بود به اموال بازرگانان طمع برد و آنان را قتل عام ساخت.

بهانه حاکم اترار برای غارت مغولان این بود که کاروانیان برای جاسوسی آمده اند. بدین ترتیب چنگیز خان برای آن که با خوارزمشاه اتمام حجت کرده باشد، سفیرانی روانه دربار کرد و خواستار تحویل دادن حاکم اترار شد.

ترکان خاتون که در سلطان نفوذ بسیاری داشت او را وادار به کشتن سفیران کرد. با این اشتباهات بچگانه خوارزمیان، چنگیز خان مغول بهانه حمله به ایران را به دست آورد. در حقیقت حمله چنگیز به ایران اجتناب ناپذیر بود و این بهانه تنها سرپوشی بر آن بود.

سلطان محمد که خود را فاتح جهان و قدرتمند ترین حاکم دنیا می نامید، چنان ترسی سراپایش را فرا گرفت که سپاهیانش را بدون آن که رهبری کند در شهرهای خجند، اترار، سمرقند، بخارا و گورگنج جای داد. خودش نیز با بیشترین سرعت ممکن به شمال ایران زمین گریخت.

سپاهیان مغول به سال 616 هجری حمله به ایران را آغازیدند. چنگیز دسته ای از سپاهش را به شمال سیحون فرستاد و شهرهای جند و ینگی کنت را فتح نمود.

دسته دیگر مامور فتح بناکت و خجند در ساحل جنوبی سیحون شدند. آنان این دو شهر را گرفته، مردم آن را به بردگی بردند و از آنان به عنوان پیش رو سپاه استفاده بردند.

سپاه اصلی مغولان ابتدا به شهر اترار حمله کرد و آن را متصرف شد و ویران کرد. سپس اندکی به سمت بیابان های قزل قوم منحرف شد، آنگاه این سپاه بخارا را مورد هجوم قرار دادند.

مغولان با تمام قدرت به سمرقند رفتند و آن را به محاصره گرفتند. مردم سمرقند به شهر خود خیانت کردند و تسلیم شدند ولی از قتل عام مصون نماندند.

مغولان پس از فتح سمرقند، مرو و همه فرا رود را تصرف کردند. سر انجام بر گورگنج پایتخت خوارزم هجوم بردند و آن را محاصره کردند. گورگنجیان در برابر مغولان مقاومت کردند. حملات مغولان بی نتیجه ماند به همین خاطر سد رود جیحون را شکستند و باعث غرق شدن مردم گورگنج شدند. پس از آن تا مدتی شاخه ای فرعی از رود جیحون به دریای خزر می ریخت.

دسته ای از مغولان برای تعقیب سلطان به مازندران گسیل شدند ولی خوارزمشاه پیش دستی کرده بود. او با قایق به جزیره آبسکون در دریای خزر گریخت.

چنگیز خان سوبوتای بهادر و جبه نویان را با بیست هزار سپاهی راهی ایران زمین کرد. آنان از جیحون گذشتند. توس و نیشابور را گرفتند و از راه سمنان به ری و قم تاختند. آنان قزوین و زنجان را مورد هجوم خود قرار دادند و زمستان را در قم سپری کردند. مغولان تبریز را محاصره کردند و با پرداخت باج از سوی مردم تبریز آن شهر را رها کرده به سوی دشت مغان که چراگاه خوبی بود تاختند.

مغولان از ارس گذشتند و به گنجه هجوم بردند. این شهر تسلیم شد و مغولان تفلیس و شماخی را نیز مورد حمله قرار دادند. آنگاه به دربند قفقاز رفتند و با جماعات لزگی درگیر شدند.

آنان وارد استپ های روسیه شدند و چرکس ها را قتل عام نمودند. در این هنگام به کرانه های رودخانه کالکا رسیدند. دسته ای از مغولان شهر سوداک (واقع در اوکراین) را تصرف کردند.

در این موقع مغولان خود را برای رویارویی با سپاه مشترک کنیاز های روس و قپچاق آماده می کردند.

در این جا باید توضیحی درباره جناح مقابل مغولان بدهم:

روس ها اقوامی بودند که در آن زمان در حوالی اوکراین و رود دن و دنپر مستقر بودند. شهر اصلی آنان کیف (پایتخت کنونی اوکراین) بود و هر کدام از شهر های آن ها یک دولت مستقل و حاکم مستقل داشت که به آن کنیاز می گفتند. این ها از سال ها قبل با قپچاق ها در جنگ بودند که بار ها شهر کیف توسط آنان غارت شد. قپچاق ها نیز پس از حمله مغولان به سوی غرب رانده شدند و به روس ها (دشمنان دیرینشان) پناهنده شدند.

حالا در این برهه زمانی، این دو قوم با یکدیگر متحد شدند و در صدد آمدند که از پیشروی مغولان جلوگیری کنند.

مغولان پیش از حمله یکی از اهالی محلی را بازداشت کرده و پس از مطلع شدن درباره اوضاع منطقه او را کشتند.

آنان نقشه جالبی برای شکست روس ها و قپچاق ها کشیدند. خود در کرانه های رود کالکا منتظر دشمنانشان ماندند و دسته ای را به سوی رود دنپر فرستادند. روس ها با دیدن آنان، حمله را آغاز کردند. حدود یکصد هزار نفر از روس ها به سوی مغولان هجوم آوردند. آن دسته مغولان نیز به سوی کالکا عقب نشستند.

کنیاز های روس نتوانستند شخصی را به عنوان رهبر بر خود بگمارند، بدین ترتیب هر کنیاز، جدا گانه با سربازان خود، به سوی اردوی مغول سرازیر شدند.

در این بین سپاهی ده هزار نفری از مغولان به کمک سوبوتای و جبه نویان رسید.

روس ها و سربازانشان یکی یکی سر رسیدند و جنگ را شروع نمودند. مغولان در برابر آنان ابتدا مقاومت کرده ولی به علت بی نظمی روس ها، توانستند آنان را عقب برانند. گروهی از آنان بسیار مقاومت کردند تا جایی که مغولان از دست آنان به عجز و ناتوانی افتادند.

مغولان حیله ای به کار بردند: بدین ترتیب که وعده دادند در صورت تسلیم شدن به روس ها کاری ندارند.

روس ها نیز دست از دفاع برداشتند و سلاح های خود را زمین گذاشتند. مغولان آنان را در دشتی جمع و همه را قتل عام کردند.

سر انجام مغولان پیروز شدند.

پس از این پیروزی ارزشمند، مغولان تصمیم به بازگشت گرفتند و از شمال دریای خزر به خوارزم بازگشتند ولی در راه بلغار ها بر سر آنان ریختند و به جز اندکی بقیه را از دم تیغ گذراندند.

این لشکرکشی، تنها نمونه ای از آنچه بود که خوارزمیان بانی و باعث آن بودند. پس از آن هم مغولان بار ها به ایران، قفقاز، آناتولی و روسیه تاختند و آن را غارت کردند و من تنها نمونه ای از آن را آوردم تا بدانید که گریختن محمد خوارزمشاه در برابر مغولان چه عواقبی را به دنبال داشت. همه این فتوحات را مغولان در کمتر از چند سال انجام دادند و اگر سلطان بزرگ (خوارزمشاه) آن قدر در برابر مادرش و سپاهیان قپچاقش سست عنصر و بی اراده نبود، هرگز مغولان به غرب نمی آمدند. با این جنایت بزرگ سلطان محمد، مغولان از ترکستان تا روسیه را زیر سم اسبانشان له کردند.